
ازعشق تو من هرزمان
آهی کشم برآسمان
دل می رود بی تو چرا
ازعشق تو گم شد ورا
دل درپی تلبیس نیست
او میشناسدهرکه ؛کیست
خواهی که آزارش دهی
هردم یکی کارش دهی
سودای تو من کیستم
نارم انارم چیستم
چون می رو.ی بی من برو
بی سر برو بی تن برو
من خودبه اوج آسمان
بشنیده ام درهرکران
هرکس خدایی داردش
هرصبح وشب می خواندش
پس بوده ام تسلیم او
درخوف وترس وبیم او
استغفرالله گفته ام
مستفعلن مستفعلن
چون بنده او گشته ام
هرتار وپودورشته ام
خواند ورا درهرنفس
چون بلبلی کنج قفس
خواهی که مهمانش کنی
آرامش جانش کنی
اورا زخودراضی بکن
بازنده بازی بکن
تادرجنان راهت دهد
رخساره ای ماهت دهد
درجنت الماوای او
رخشان ببینی کاراو
غلمان به دورت میتنند
حوران به تو همبسترند
دریای بحری از عسل
درزیرپایت مغتسل
هرمیوه ای طالب شدی
آنا بدو غالب شدی
خوش باش اندرجنتش
درآرزوی محنتش
محزون دگرمحزون نباش
آو.اره چون مجنون نباش
الله نگه دارت بود
چون سایه برراهت بود
علی شریفی
برچسب:
نویسنده: یاسین اکبری